خرید بک لینک
مهربونم زائر ائمه شد و سفر کرد. با کاروان رفت. شب رفتنش از یادآوریش حس کردم قلبم یک چیزیش می شه. انگار قسمتی ازش جدا می شد. واقعا این حس رو داشتم! روز رفتنش از صبح هی بغض می کردم و موقع انجام کارها اشکهام قایمکی جاری می شد. فکر کردم نرم فرودگاه که نه من اونقدر گریه و زاری کنم نه او از دیدنم اذ

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 2:51

جشن تولد زرنگ دختر به همراه چهارتا از دوستاش به خوبی و خوشی برگزار شد خداروشکر. این اولین جشن تولدشه به همراه دوستاش در منزل. من زیاد دخالتی نکردم فقط برای پذیرایی و بردن کیک و عکس گرفتن و جمع و جور کردن می رفتم و زود می اومدم بالا. گذاشتم خودشون تنها باشن. سه ساعت و نیم گذاشتیم که بعضیها کمی دیرتر

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: چهارشنبه 25 اسفند 1395 ساعت: 2:51

آقا زنگ زدن سلام و احوال پرسی در حالیکه دارن ناهارشون رو نوش جان می کنن. گفتند که برنج خورش بادمجان می خوردن که بسی خوشمزه ببوده ست و یادمان افتادن و "برای همین" بله "برای همین" منظور با ما تماس گرفتند.ما هم مثلا باور کردیم! بله! کار خاصی چیزی معذرت خواهی عذاب وجدانی و ... اینها نبوده! همینجوری برای تشکر از دستپخت حضرت بانو زنگ زدن! مشخص بود منتظره حرفی کنایه ایی چیزی بزنم که نزدم. از کدوم بگم! از خر و پف و جوابش...  از سفارش نوشیدنی... از ماشین خراب دادنش به من...از موضوع ارتودنسی ...گفتم نوش جان.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

لوبیا پلوی عربی مواد لازم:برنجلوبیای سبز خرد شده و سرخ شدهپیاز داغگوشت قیمه ایی که تیکه هاش کوچیک خرد شده باشه پخته شده با پیاز و برگ بو و زردچوبهنمک فلفل سیاه دارچین ادویه کاری یا به جاش زردچوبه کمی و از همه مهمتر پودر لیموعمانی که بهتره خودمون درستش کرده باشیم که از نداشتن هسته مطمئن باشیم طرز تهیه:به پیاز داغ همه ادویه رو اضافه و کمی تفت می دیم. بعد بقیه مواد به غیر از برنج رو اضافه و مخلوط می کنیم. برنج رو ابکش و لابه لاش از مواد لوبیا سبز می ذاریم و دمش می کنیم. روغن به اندازه همون سرخ کردن مواد کافیه. بعد از دم کشیدن، برنج رو مخلوط کرده و می کشیم. خوشمزه و راحتاین عکس دستپخت من نیست اما دقیقا همین غذاست بدون هویجها. هویجها رو برای تزیین گذاشتن. ان شاءالله عکس غذای دستپخت خودم رو بعدها می ذارم.

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

الان یک ماهه زرنگ دختر به طور مرتب روزی چند بار نزدیک شدن روز تولدش رو یادآوری می کنه و این چند روزه دیگه با شور و هیجان خاصی روز شماری می کنه و یک لیست هم داده جهت هدیه های مورد علاقه ش و هی سوال می کنه ایا وسیله ایی برای هدیه ش گرفتم و چرا اخه نگرفتم تا حالا و....سر شام گفت: شش روز دیگه مونده!واقعا نمی دونم در جواب تکرار مرتب این حرف دیگه چی باید بگم: آره تو الان هنوز تو شکمم بودی.می خنده!درحالیکه شام می خورم یاد خودم می افتم که اون تو شکمم بود. لاغر بودم و شکمم خیلی بزرگ بود. بچه درشت بود چهار کیلو نیم بود. یک سرما خوردگی بد همون ماههای اخر گرفتم. چند روز غذا نمی تونستم بخورم. مرتب استفراغ می کردم. ویار خودم که تا نه ماهگیه، این هم روش اضافه شد. نه مطمئن مرخصی گرفت بیاد مواظبم باشه و یا حتی مواظب من که نه، فقط بچه ها، نه خانواده ایی نه دوست به درد بخور با ملاحظه ایی بود... یاد صورت زردم و بازوهای لاغرم که از پیرهن بی آستین طوسی رنگم که تو اون سرما می پوشیدم بیرون بود افتادم. چند تا عکس از خودم در اون لباس دارم با چشمهای گریه کرده نشسته رو مبل و آهو کنارم. ن

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

ناگفته پیداست که غمیگینم. افسرده م در واقع. به زور می رم بیرون برای انجام خریدها و کتابخانه. همین ها رو دارم دیگه که باید برم. دیروز یک فیلمی دیدم که فیلم خوب به حساب می اومد و من هم از جزییاتش بی خبربودم. گذاشته بودم در لیست کتابخانه که نوبتم شد و گرفتمش. تنهایی دیدم در حالیکه بعضی کارهای خونه رو هم می کردم. جاهایی صحنه های نامناسب داشت که نباید دیده بشه و سعی کردم نبینم. اما به نظرم فیلم قابلی نبود. فقط افسردگی زن برام آشنا بود. نه دلیلش بلکه خود حس افسردگیش. اون نشستنهای طولانیش و نگاه کردن به دیگران و فرار کردن از مردم. اینها برام آشنا بود. اما از اینکه دیدمش راضی نیستم. سعی کردم ورزش کنم. بعدش نشاطم برای انجام کارهام بهتر می شه. یک نوع نون صبحانه درست کردم که برای اولین بار بود و خیلی مراحل داشت اما مراحلش رو با دیدن فیلم گذروندم. این نوع نون قبل از داخل فر رفتن باید در اب می جوشید که برام تازگی داشت. با میوه بلوبری درست می شد که مطمئن خیلی این نوع نون رو دوست داره و برای صبحانه ش با عسل می خوره. و این نون رو برای او درست کرده بودم. برام جالب بود که چیزی برای او درست می کردم در ح

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

طرز تهیه یک نوع سوپ یا آش عربی ساده:آشِ ماشماش یک پیمانهبرنج ربع پیمانهپیاز داغادویه کاری و زردچوبه و فلفل سیاه و نمکماش و برنج رو چند ساعت خیس می کنیم برای سرعت پخت. من خودم خیس نمی کنم. در دیگ مناسب برنج و ماش خیس خورده و ادویه به جز نمک رو با مقداری آب می ریزیم تا بجوشه.حرارت رو کم می کنیم تا بپزه و کاملا له بشه. در این بین هر چند وقت یکبار با همزن دستی که برای دوغ استفاده می کنیم همش می زنیم که هم ته نگیره هم دونه ها از هم بازتر و له تر بشه. نمی ذاریم خیلی غلیظ و سنگین بشه و در اینصورت با اضافه کردن مقداری آب جوش رقیقتر می شه. وقتی به یک مایع با غلظت مناسب سوپ رسید نمک رو اضافه می کنیم. پیاز داغ رو هم بعد از کشیدن در ظرف روش می ذاریم برای تزیین. آش خوشمزه و مقویی هست و برای ماه رمضان هم مناسبه.آشِ ماش بخور...  از مریضی  بیرون باش! مواظب خودت باش! خیلی هم قشنگ و با معنی بود!

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

بهش زنگ زدم مثل خیلی وقتهای دیگه جوابی دریافت نکردم. حتی بعدش که متوجه اسمم در تلفنش می شه هم جوابی یادداشتی سلامی تشکری سوالی برام نمی فرسته. دوستش دارم نه فقط فامیلمه دوستمم هست! بعد براش نوشتم که خوابش رو دیدم و وقت خوبی باهم در بازار شاه عبدالعظیم گذروندیم. برام نوشت که از این دنیا و آدمهاش خسته ست و داره زندگی می کنه چون باید بکنه و...براش نوشتم چیزی شده گفت نه چیز خاصی، همین مسائل همیشگی. گفتم هر وقت تونست و حوصله داشت بهم زنگ بزنه.یکبار زده بود که من نبودم خونه. اصلا انگار مشتاقم نمی شه! خوب تو از اون مدل آدمها سیر شدی از من هم سیر شدی؟ یعنی من هم جزو اون آدمها شدم که ازشون سیر شدی؟ خوب بامن ارتباط بیشتری داشته باش!دارم فکر می کنم شاید حسش به من مثل حس من به این خانم که اینجاست باشه و هی دعوتم می کنه برای ناهار و من نمی خوام برم خونه ش، چون کل ارتباط برام مشکل داره. شاید واقعا من هم برای اشخاصی ناراحتت کننده باشم. برای مطمئن بعضی وقتها با گله های زیادی که از رفتارهاش و مخصوصا گذشته مون می کنم، آره ممکنه دوست نداشتنی شده باشم. خودم خوب می فهمم. اما برای دوستانم نفهمیدم

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

این شور به رنگ قرمز و خوشمزه می شه. می شه فقط از چغندر هم استفاده کرد و می شه بیشتر از شلغم و برای فقط رنگ از یک چغندر. در همه حالتها خوشمزه در میاد.این بار من از مقدار مساوی از چغندر و شلغم استفاده کردم.مواد لازم برای شور چغندر و شلغم:چغندرشلغمنمک سرکه سفید یا سیبآب جوشپوست شلغم و چغندر رو می گیریم. می شوریم و خلال می کنیم. شیشه ها و درشون رو با آب جوش یکبار می شوریم و بعد مواد خلال شده رو داخل شیشه می ریزیم. اندازه نمک و سرکه بستگی به مقدار مواد و اندازه شیشه داره. شیشه های من هر کدوم یک لیتر و نیم هستن و به اندازه چهار تا پنج قاشق نمک و نصف پیمانه سرکه احتیاج دارن. یعنی اندازه سرکه نسبت به آب خیلی کمتره و فقط برای کمی مزه ترشی دادن لازمه.آب به اندازه شیشه ها می جوشونیم می ذاریم بمونه که از داغی در بیاد. بعد که حرارتش به اندازه ایی شد که انگشت رو نسوزونه روی موارد می ریزیم تا اخر و در شیشه رو می بندیم و کمی تکان می دیدم که نمک حل بشه. می ذاریم یک هفته بمونه تا اماده مصرف بشه.  معمولا یک روز بعدش درش رو باز می کنم و مزه آبش رو می چشم. اگر کم نمک بود یک قاشق ن

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

خیلی وقت بود با مادر صحبت نکرده بودم و اخیرا هر دوباری که زنگ زدم نبودن. تا دیروز که خونه بود و صحبت کردیم. از پدر بزرگ مریض و مدارا کردنش گفت و من یاد خانم بزرگ خودم در اینجا افتادم و کمی از کارهاش رو برای مادر تعریف کردم اما یکدفعه دیگه جوابی نداد در حالیکه صدای همزدن استکان رو می شنیدم یعنی قطع نشده بود بلکه خودش مشغول کاری بود. صبر کردم و دیدم حرفی نمی زنه قطع کردم و باز تماس گرفتم. انگار عمدا اینکار رو می کرد که قطع کنم. تماس گرفتم فقط برای رعایت ادب و خداحافظی وگرنه حس کردم دیگه حوصله ش سر رفته و می خواد مکالمه رو تمام کنه. گفت: داشتم برای برادرت چای می ریختم.فکر کردم خوب آره با اینکار هم که نمی شه صحبت کرد و یا حداقل به مخاطب گفت که چند لحظه صبر کنه... بعد صدای بچه خواهرم اومد و باهاش حرف زد و بعد گفت که باید بره ببرتش توالت و خداحافظی کردیم.می تونستم خودم مکالمه رو تمام کنم اما برای رعایت احترام گذاشتم خودش اینکار رو بکنه.کلا من و ماجراهام ازشون کاملا پرتیم. حاجتی به گفتنش نیست. اما خدا روشکر اینبار بعد از تعریف کردن قسمت کوچیکی از ماجراهایی که با خانم بزرگ داشتم و عکس ال

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

تو کتاب "یکی برای مُرفیز" می خونم:صدای آهنگ "نمی تونم عاشق نشم" رو از طبقه پایین می شنوم. یواشکی می رم تو اتاق ناهارخوری و دستم رو بر چهارچوب در آشپزخونه می ذارم و گوش می دم. خانم و آقای مُرفی دارن می رقصن.او (خانم مُرفی) سرش رو گذاشته روی سینه ش و بازوهاش دور کمرشه. گونه هاش (آقای مُرفی) روی سر خانم مرفی قرار داره. اونها یک قدم عقب و جلو  حرکت می کنن.من مادرم رو با مردهای زیادی در حال رقص دیدم و همیشه حالم رو به هم می زد. اما این؟ این یکی مثل داستان عشقه که واقعیت پیدا کرده. منظورم اینه که اونها فقط می رقصن اما من احساسش می کنم. و هر چیزی که در طول روز ازشون می بینم، الان قابل درک شده. جوری که او دستش رو می ذاره رو کمر خانمش در حالیکه می خواد لیوانش رو از کابینت برداره، جوری که به هم نگاه می کنن و می خندن وقتی همه ما متعجبیم که چی خنده داشت، جوری که او (مرد) به اون از اونور میز چشمک می زنه. چه احساسی داره وقتی اینمدلی یکی رو دوست داشت؟ آیا مادر من می دونه اون (حس دوست داشتن) چه جوریه؟ آیا من خواهم فهمید؟زیاد طولش ندادم تماشا کردنشون ر

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

تولد زرنگ به سلامتی برگزار شد و من کمی سبک شدم. حال و هوام هم همونی بود که قبلا بود... نه هیجانی نه کار خاصی! فقط مودب و آروم کارهای لازم رو انجام دادم. فیلم گرفتم عکس گرفتم و تولدت مبارک خوندم همراه بقیه، آروم خوندم چون خودم فیلم می گرفتم. بعد که نشستم کنار زرنگ برای چندتا عکس یادگاری، رفتار زرنگ مثل قبل نبود. یک جور بی تابی و سردی داشت. یعنی اون محبت و قدردانی رو نداشت. فکر کردم دلیلش خودم باشم. سردی من باشه. چند شب پیش که خیلی دیگه شورش رو در اورده بود و هر دفعه من رو می دید به نزدیک شدن تولدش اشاره می کرد، موقع خوابیدنشون بود و من خسته و کوفته و هورمون نامنظم و  اعصاب خط خطی رفتم که بخوابم دیدم از پشت دستشویی که رفته مسواک بزنه با اهو پسر که تو اتاقشه حرف می زنن. با تشر گفتم: بسه دیگه! مسواکت رو بزن و بیا بیرون. میای بیرون هم لطفا دیگه نیا سراغم و باز از تولدت بگی!می خوام بخوابم و حوصله این همه مسخره بازی رو ندارم! هی از تولد گفتی! بسه دیگه!شاید همین سبب سردیش شده. خوب باید بفهمه دیگه! اگه چیزی نگم می شه مثل این دختر بی خیالها که بی ملاحظن! مثل این دختر روسه که تو ر

برچسب: نویسنده: علی فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 4:09

صفحه بندی